خواهم که گویم اما نتوانم که ویران شده جسم و روانم
آخر که نگاهت جز این نتواند که بگوید ما را نتوانم که بمانم
..............................................
عزم تماشا کرده ای آهنگ صحراکردهای جان ودل مل برده ای این است رسم دلبری
...............................................
می نویسم نامه ی عشق و صفا می کنم حکایت عشق یار با جفا
میدانم که نمی رسد نامه به کوی تو نامه ای که شده آرامش دل لی تو بی صفا
با زمیکنم دوباره کتاب زندگانیم به یاد تو و خاطره های جوانیم
در هر صفحه جز نام تو نیست که بی تو تنهایم با تنهاییم
بیا و بگیر دست دل تنها را باز به یاد آور فرصت فردا ر
گر دیر کنی میدهی بر باد آرزوی خفته در دل مارا
............................
گفتم ای دل گر عاشقی سفر کن بر احوال دیوانگان دنیا نظر کن
گر نیک اندیش باشی تو ای دل بیا و از عاشق شدن حذز کن
...........................
شاید دل به دیدار تو نایل نشد شاید دل در رموز تو سائل نشد
دور از معرفت بود رفتن تو شاید که دل به نگاه تو قابل نشد
.................................
می دانیم که نمیدانی دل چه سختی ها کشید در جستجوی اثری ز تو چه تلخی ها چشید
هر قدم سوی تو آمدم چند قدم دور شدی پی تو در پستی و بلندی ها چه دامها که ندید .........................................
ادامه مطلب |